عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

34

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

آرام گرفت ، رود نيل عظيم گشت و فراخى طعام پديد آمد و نرخ وى بشكست و در شهر سخن پراكنده شد كه مالك ذعر غلامى « 1 » آورده كه گويى از فرزندان ملوك است و از نسل انبياء و اين وفاء نيل و رخص طعام از يمن قدوم و بركت قدم اوست . بامداد همه قصد وى كردند و بدر سراى وى رفتند ، مالك گفت شما را حاجت چيست ؟ گفتند خواهيم كه اين غلام را ببينيم و ديدها بديدن وى روشن كنيم ، مالك گفت يك هفته صبر كنيد تا رنج راه از وى زائل گردد و رنگ روى وى بجاى خود باز آيد ، آن گه من او را بر شما عرض كنم كه من نيّت فروختن وى دارم ، اين خبر به زليخا رسيد زن اظفير ، عزيز مصر ، زليخا را آرزوى ديدار وى خاست ، چون شش روز گذشته بود از آن وعده كس فرستاد به مالك ذعر كه فردا چون اين غلام را بر مردم عرض كنى ، بر در سراى من عرض كن ، مالك جواب داد كه من فردا اين غلام را پيش تو فرستم كه فرمان ترا ممتثل ام و امر ترا منقاد . زليخا بفرمود تا ميدان در سراى وى بياراستند و كرسى از صندل سپيد بنهادند و پرده‌اى از ديباء رومى ببستند و بر طرف بام جماعتى كنيزكان بداشت با طاسهاى گلاب و مشك سوده ، و مالك ذعر در شهر ندا كرد كه هر كه خواهد تا غلام عبرانى را ببيند بدر سراى عزيز مصر آيد « 2 » . و يوسف را بياراست ، پيراهنى سبز در وى پوشيد و قبايى سرخ در بست و عمامهء سياه بر سر وى نهاد « 3 » و او را بر آن كرسى صندل نشاند . و زليخا بر آن گوشهء قصر بر تختى زرين نشسته و كنيزكان بر سر وى ايستاده ، و در مصر زنى ديگر بود نام وى فارعه بيامد با هزار دانه مرواريد ، هر دانه‌اى دو مثقال و هزار پاره ياقوت هر پاره‌اى پنج مثقال و طبقى پيروزه و نمك دانى بدخش ، آمد تا يوسف را خرد . و بازرگانان و توانگران شهر سواران و پيادگان همه جمع آمده و قومى ديگر كه طمع خريدن نداشتند بنظاره آمدند . مالك ذعر « 4 » آن ساعت گوشهء پرده برداشت و جمال يوسف به ايشان نمود ، چندين دختر ناهده حائض گشتند و خلقى بى عدد

--> ( 1 ) - نسخهء ج : غلامى عبرانى ( 2 ) - نسخهء ج : عزيز آيد ( 3 ) - نسخهء الف : بر سر نهاد ( 4 ) - نسخهء ج : مالك